ما زیاران چشم یاری داشتیم
ღ دلنوشته های تنهایی من ღ
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید

پيوندها
ردیاب جی پی اس ماشین
ارم زوتی z300
جلو پنجره زوتی

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان حرفهای قشنگ و تأثیر گذار و آدرس tina.tanha.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 5
بازدید کل : 3048
تعداد مطالب : 18
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
تینا

آرشيو وبلاگ
بهمن 1391
دی 1391


آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
دو شنبه 2 بهمن 1391برچسب:, :: 18:38 :: نويسنده : تینا

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم میخوریم

آب میخواهم، سرابم میدهند

عشق می ورزم، عذابم میدهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد میشوم

خوب اگر اینست من بد میشوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازین با بی کسی خومیکنم

هر چه در دل داشتم رو میکنم

من نمیگویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین، شاد باش

دست کم یک شب توهم فریادباش

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم پت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می باید چو لب تر میکنم

طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمیگویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمیگویم که با من یار باش

من نمیگویم مرا غمخوار باش

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

راه و رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون میچکد

خون صد فرهاد مجنون میچکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

گویی از فرهاد دارد ریشه ام

عشق از من دور وپایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هردو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه

فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزی است که حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم

گا ه بر حافظ تفائل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 یک غزل آمی که حالم را گرفت :


 

 

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: